تبليغاتX
در گذر زمان
در گذر زمان

وی ویو!
اینم یه سایت باحال:

وی ویو

امتحانش مجانیه!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 16:38  توسط فرشته | 
من دیگه بزرگ شدم!
اینم یه موسیقی زیبا که امیدوارم ازش لذت ببرید:

I'm a big big girl

می‌تونین روی گزینه Options کلیک کنین و نظرتون رو در باره این موسیقی بگین، البته بهتره In English  بنویسین نظرتون رو!

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:21  توسط فرشته | 
...

آخ!

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 18:45  توسط فرشته | 
با عرض پوزش!
سلام  به همگی...

شرمنده که این  قدر دیر شد.....، آخه باز یه اتفاق جدید واسم پیش اومده! ایشالله سر فرصت واستون تعریف می‌ کنم. فقط اومدم بگم... نترسید، هنوز زنده ام!

راستی از همه دوستای خوبی که تو  این مدت بهم سر زدن ممنونم. ایشالله یکی یکی بهتوون سر می‌زنم. بازم ممنون که تنهام نذاشتین.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:26  توسط فرشته | 
هـِـــــــــــــــــــــی!
امون از دست این روزگار... همینطور بی امون پیش می‌ره و هیچکی جلودارش نیست... همین چند وقت پیش بود که کلاس اولی بودم!!! حالا که نگاه می‌کنم همه اون دوره ها با همه تلخی ها و خوشی هاش تموم شد.... دبستان...، راهنمایی...، دبیرستان.....، حالا که کاردانیمو گرفتم... و موندم بین یه چند راهی......:
ادامه توی رشته خودم، کنکور دوباره، کار،....
کاش زمان حتی برای چند لحظه هم که شده می ایستاد و اجازه فکر کردن می‌داد، آخه تو این دوره زمونه تا میای فکر کنی... می‌بینی از قافله عقب موندی.... .
این جاست که می‌فهمی: « چه می‌کنه این گذر زمان»
2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 10:59  توسط فرشته | 
فقط ‌خواستم بگم:

سعی کن هیچوقت عقب نمونی، همیشه بدو!

2 نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 17:27  توسط فرشته | 
همون آه همیشگی!
ای خدا! آخه چرا من همش باید حسرت چیزایی رو که از دست دادم بخورم؟! اونم به خاطر اینکه از دیگران خجالت می کشم!!!

هیچوقت آخرین روز رو یادم نمی ره! آخرین روزی که هرگز برنمی گرده! آخرین روزی که ...

روزی که می دونستم باید تموم عشقمو نثارش کنم، روزی که می خواستم با تموم وجود بهش بفهمونم که چقد دوسش دارم...، اما اونقدر دست دست کردم تا فرصت از دست رفت! دیگه هیچوقت هیچوقت نمی تونم بهش بگم چقدر دوسش دارم... یه چیزی رو می دونی؟! :

تا نگاه میکنی، گاه، گاهِ رفتن است

ای دریغ و حسرت همیشگی....

نا گهان چه زود دیر می شود!

روزی که ته قلبم یه چیزی بهم می گفت بهش نشون بده چقد دوسش داری، دیگه وقتی نمونده...، اما هنوزم که هنوزه نمی خوام باور کنم که....

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:15  توسط فرشته | 
تولدت مبارک...

سلام بهترین مخلوق خدای بزرگ!

تولدت مبارک.

                                                                                 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:39  توسط فرشته | 
سلام خدا جونم!

خیلی وقته که...؛ باز هم خجالت می‌کشم بگم!!! خدایا چیکار کنم از دست خودم خیلی بی اراده ام، خیلی سست ام، خیلی نا امیدم، خیلی خیلی...؛

خدایا فکر می‌کردم آدم خوبیم، فکر می‌کردم من از اوناش نیستم، دیدی چی شد؟!!! دیدی...!!!!!!!!

خدایا توبم رو قبول می‌کنی؟ خدایا تو خیلی بزرگتر از اونی که منو نبخشی، خدایا ....... .

اصلا دیگه روم نمیشه باهات حرف بزنم. اصلا باورم نمی‌شد!!!

ای خدااااااااااااااااااااااا

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:36  توسط فرشته | 

 چقدر از خودم دلخور می‌شم وقتی این همه درد و رنج دور و برم رو می‌بینم و می‌دونم که واسه برطرف کردن هیچ کدومشون کاری ازم ساخته نیست، چقدر از خودم بدم میاد وقتی می‌بینم کسایی رو که واسم خیلی عزیزن و دارن از غصه پرپر می‌شن و من ...، چقدر از دست خودم ناراحت می‌شم وقتی... ؛ و خیلی بیشتر از خودم نا امید می‌شم وقتی فکر می‌کنم همه درها به روم بسته شده و از اونم حتی نا امید می‌شم!!!

آخه دیوونه از اون که نباید نا امید ‌شد، اون که همیشه باهاته و تا حالا کارهاتو خودش روبه راه کرده، اون که همیشه کنارته، اون که واقعاً دوسِت داره و همیشه داره صِدات می‌کنه،‌ اونی که هرگز نا امیدت نکرده، اونی که بهترینه.

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 18:13  توسط فرشته |